dele.bi.tab

نه سلامی نه علیکی

دیگه از اینجا هم بدم میاد از خودمم بدم میاد از منی که جون خیلیا به دست و وسیله من نجات داده شد و کسی وسیله نجات همسرم نشد.

قهرم اول از همه با خدایی که نو سبب نجات بندگانش گذاشت و احدی رو نذاشت تا نازنینم رو نجات بده احدی نبود که کاری از دستش برای چشمان بسته سایه من بر بیایید.

خیلی وقت بود از خونه بیرون نمیرفتم چون سایه رو گوشه به گوشه اینجا میبینم صدای جیغا و خندها و قهقهه او مدام از گوشه و کنار خونه به گوش میرسه. صدای لالایی خوندنش که میگفت میخوام چند سال دیگه که مامان شد بلد باشم برای بچم لالایی بخونم و از الان تمرین میکنم. حتی صدای زار زار گریه هایش هم توی این خونه می اید.

خدایا چه کردی با من؟؟؟؟؟

بیتا تمام زندگیم بود اما به ساکتی و سکوتش عادت داشتم ولی سایه چی؟؟؟ چطور باور کنم اون همه انرژی دیگه نیست؟؟

هنوز به سکوتش عادت نکردم. برای همیشه در امیدیه ماندگار شدم چون نمیخواهم تمام خاطرات و صدا و نگاههای سایه رو از دست بدم امروز این خونه را قول نامه کردم تا همیشه پیش سایه ام باشم...

خط گوشی سایه رو دادم به عمه اش که بیتابی اش را میکرد چند روز پیش کاری پیش اومد و زنگش زدم اصلا نمیتونستم باور کنم حتی لحن و تن صدای عمه هم مثل سایه بود ولی تا حالا بهش توجه نکرده بودم همون موقع یاد حرف سایه افتادم که میگفت هر وقت دلت برام تنگ شد و در دسترست نبودم زنگ بزن با عمه حرف بزن که کپ خودمه الان به حرفش رسیدم هر وقت با عمه حرف میزنم حس میکنم خود سایه ست.....

خدایا داغ دلم زیاده و فراوون چه کنم؟

                                                                                                              امیر

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢۸ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

سلام...

برای اغاز با تو بودن همبن بس است ای تنهای خفته ام...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٦ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

سایه من کنارم بود و دلش با خواهرش. میگن ادم میره جایی که دلش اونجاست.

دیشب بیتای من به استقبال و مهمانداری سایه من و کودک من رفت.

بیتا رفت.

سایه را برد...

جنینش هم رفت...

تا فردا امیر هم میرود...

طلب ببخشش و حلالیت از تمام دوستان سایه ام.


این خانه رسما    تعطیل شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قبل از رفتن خانم سایه سپید از اینکه در تمام مشکلات سایه ام با او بودی تشکر و قدردانی میکنم.

سایه من دوشب پیش بر اثر تصادفی که در کما رفته بود در گذشت.

من امشب به عزیزانم میپیوندم.

                                                                                                                  خداحافظ 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٩ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

سلام...

اول از همه فرا رسیدن ماه مبارک و پر خیر و برکت رمضان رو به همه شما عزیزان تبریک میگم و از صمیم قلب از طرف خودم و سایم ازتون التماس دعا دارم.

دوستای خوبم شنبه صبح یه عزیزی میخواسته بره سر کار و چون کمی هم دیرش شده بود ماشینو بر میداره و با سرعت میره توی راه ماشین دیگه ای میپیچه جلوش و نمیتونه کنترل کنه با سرعت زیاد منحرف میشه و میزنه به ستون برق.

اون عزیز از شنبه تا حالا توی کما هست از همتون میخوام سر نماز سر سفره افطار و سحری برای خوب شدن و برگشتنش دعا کنید...

التماس دعا از همه شما دوستای خوبمون داریم و تنها چشم امیدم بعد از خدا دعاهای شما دوستان است...

در پناه حق.

                                                                                     امیر

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٦ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

  در مسلخ عشق عاشق تر از پروانه نیست

                                                            

                                                                گز بالی دهد دست و پا میدهیم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱۸ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

سلام...

از اونجایی که خانم بنده یه خورده زیادی سرش شلوغه من یه جاش اومدم کاش میتونستم اینجا رو از چنگش در بیارم اما اگر بهش بگم یه داد میزنه و مثل تمام وقتایی که عصبانی میشه میگه: امیررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

پس من فقط دزدکی میام. ولی انصافا اینجا خیلی دوست داشتنی هست و واقعا خوشحالم که همسرم دوستانی به خوبی شما داره.

بفرمایید خودشم اومد خانم دکتر اتاق عمل بودن مژه یه نی نی دیگه هم به دنیا اومد ماچ

منم نی نی میخوام گریه خوب دیگه خیلی زیاد حرف زدم.

من رفتم اما بر میگردمبای بای

 

سلام خجالت

راستش من عادت کردم به این خجالت کشیدن ها از دست کارای این اقاهه ولی ........... هیچی بیخیال.

ببخشید که خیلی تاخیر دارم و دیر به دیر میام همین طور که امیر گفته سرم شلوغه و خیلی وقت نمیکنم به تمام کارام برسم اما الان که اینجام واقعا غافلگیر شدم.

همتو رو دوست دارم و خوشحالم که هنوزم کنارمید مخصوصا تو سایه جونمماچماچماچبغل.

من دیگه باید برم خیلی دوستون دارم. قلبماچقلب

 

                                                                                   امیر و سایه

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

همسر مهربانم نمیدانی چه حسی بهم دست داد وقتی مرا در خلوتت راه

دادی. احساس خوشبختی کاملی امد سراغم که خیلی وقت بود از دستش

داده بودم. وقتی تمام رمز ورودت را دادی و گفتی برو بخون و با دوستام اشنا

شد به خاطر اعتمادی که بهم کردی غرق در سرور و خوشحالی شدم. تمام

مطالبت را خواندم و میخواهم بگویم که بهت افتخار میکنم و امیدوارم که لیاقت

عشق تو را داشته باشم و به خاطر تمام سختی و دردسرهایی که بخاطر من

تحمل کردی ازت ممنونم. نوشته زیر را از صمیم قلبم تقدیمت میکنم:

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:0 0 0 0 0 0 0 0 0 0; mso-font-charset:1; mso-generic-font-family:roman; mso-font-format:other; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:0 0 0 0 0 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin:0in; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt;} @page Section1 {size:8.5in 11.0in; margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; mso-header-margin:.5in; mso-footer-margin:.5in; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

 

برای همه لحظات جادویی متشکرم !


متشکرم .......

برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی.

برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی.

برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی.

برای همه وقت هایی که مرا در آغوش گرفتی.

برای همه وقت هایی که با من شریک شدی.

برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدی.

برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.

برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی.

برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی.

برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من بودی.

برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم"

برای همه وقت هایی که در فکر من بودی.

برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی.

برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.

برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی.

برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.

برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی.



به خاطر همه ی این ها هیچ وقت فراموش نکن که :

لبخند من به تو یعنی " عاشقانه دوستت می دارم "

آغوش من همیشه برای تو باز است.

همیشه برای گوش دادن به حرفهایت آمادگی دارم.

همیشه پشتیبانت هستم.

من مثل کتابی گشوده برایت خواهم بود.

فقط کافی است چیزی از من بخواهی ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.

می خواهم اوقاتم را در کنار تو باشم.

من کاملا به تو اطمینان دارم و تو امین من هستی.

در دنیا تو از هرکسی برایم مهم تر هستی.

همیشه دوستت دارم چه به زبان بیاورم چه نیاورم.

همین الان در فکر تو هستم.

تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی که لبخند بر لب داری.

من همیشه برای تو اینجا هستم و دلم برای تو تنگ است.

هر وقت که احتیاج به درد دل داشتی روی من حساب کن.

من هنوز در چشمانت گم شده هستم.

تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری.

 

 

                                                                              امیر

 

 



نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٤ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

چه حس قشنگی داره اینجا نوشتن....

چقدر خوشحالم دوباره اومدم و و میبینم که هیچ کدامتان فراموشم نکردید. الان که داشتم پیام های پر مهرتون رو میخوندم خود به خود اشک شوقم جاری شد.

خدایا شکرت که این دوستای خوب و مهربون و هنوز دارم خیلی دوستون دارم خیلی زیاد...

میخوام بگم براتون از تمام روزهایی که نبودم.

رفتم اهواز خودم رو خواستم از بند همه چی رها کنم اما نگاه های امیر ....مادرم و دوستانی که همه برایم نگران بودن منو به زندگی برگردوند...

احساس میکردم امیر منو نمیخواد به اجبار بیتا سمت من میاد اما وقتی تصادف کردم و بعد از عملم به هوش اومدم امیر تنها نگرانی بود که انتظار هوش امدنم را کشیده بود. تنها کسی بود که کنار تختم بود. بعدها از مادرم شنیدم که خودش خواسته تنها باشد تا بتواند خودش را و عشق و علاقه اش را بهم ثابت کنه.

بهش علاقه پیدا کردم...

کسی مخلاف نبود همه میگفتن لیاقتت رو داره....

زنش شدم...

الان دو ماهی است که توی خونه اش هستم و جز محبت هیچی ازش ندیدم. خدا رو شکر اونقدر مهرش به دلم افتاده که هیچ محبتی رو نمیتونم از دریغ کنم. دوسش دارم بی حضور و واسطه کسی.

دوست دارم بیایید و دنیای مجازی منو ببینه....

میارمش و با همتون اشناش میکنم...

امیر من...همسرم....عزیزم....همین جا به دوست داشتنت اعتراف میکنم.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٦ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

اول یه معذرت خواهی به همه شما بدهکارم.

ببخشید برای غیبتم اما حالا دیگه اومدم با یه روحیه قوی و محکم اومدم که بمونم پس بازم منو همراهی کنید و مثل روز اولی که اومدم و رهایم نکردید کنارم بمانید.

همتون رو دوست دارم به اندازه یه دنیا دلم براتون تنگ شده بود.

دوستون دارم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٤ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

خدا هیچ کسی رو مثل من شرمنده دوستانش و خواهر و برادراش نکنه....

یه معذرت خواهی اساسی به تک تک شما عزیزانم بدهکارم....

به خاطر نبودنام...

به خاطر نگرانی هایتان...

و به خاطر خیلی چیزای دیگه....

حقیقت مطلب وارد زندگی جدیدی شدم که خیلی باهاش غریبم و هنوز با هیچ کدوم

از اتفاقای زندگیم نتونستم کنار بیام...

از ابجی سایه گلم....داداش حمیدم....داداش محمدرضا و همین تور داداش میلادم که

اساسی نگرانم شدن و ناراحتشان شدم همین جا  معذرت میخوام و ابراز شرمندگی

میکنم و میگم که همتون رو از صمیم دل دوست دارم...

پاینده باشید....

دوستون دارم...

التماس دعا....

یا علی...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٤ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

مرگ پایان کبوتر نیست...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٥ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

کاش ان روز که تقدیم تو شد هستی من

 

میسپردم که مراقب باشی...

 

جنس این جام بلور است... پر از عشق و غرور است...

 

هر ان دم که شوی غافل از ان میشکند...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

<!-- /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0in; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:8.5in 11.0in; margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in; mso-header-margin:.5in; mso-footer-margin:.5in; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

سلام...

نمیدونم چرا امروز یه حس خاصی دارم شاید به خاطر کار قشنگی باشه که ابجی سایه کرده.

یه وبلاگ درست کرده به نام اسمانی ها تا به یاد همه ی عزیزانی که روزی در میان ما بودند

و با ما خندیدن و گریستن باشیم. ابجی جونم کار خیلی قشنگی کردی و مطمئنم که روح تمام

عزیزان اسمانیمان از این کارت خرسند شده. کاری کردی که هیچ گاه فراموش نشوند...

میخوام بگم که شاید ورود من به این دنیای مجازی حکمت این کار بوده که با تو اشنا بشم و

نگذاری که خواسته عزیزی که همیشه با چشمای خیس میگفت نزار فراموش بشم رو براورده

کنی... تو یا او را در دنیای مجازی زنده نگه داشتی و من نیز تصمیم قطعی خودم را گرفتم و

میخواهم زندگی را در کنار کسی ادامه بدهم که همیشه به یادش بوده و با هم باشیم و نگذاریم

عزیزمان فراموش شود.

دوستان گلم...

خواهرای مهربونم...

داداشای عزیزم...

از همه ی شما عزیزان دعوت میکنم که به وبلاگی اسمانی ها که به یاد دوستانمان بر پا شده

بیایید و برای شادی روحشان فاتحه ای بخوانید.

دست علی همراهتان...

http://asemania.persianblog.ir/

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نامه ای برای فردا اپ شده لطفا قدم رنجه کنید...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٥ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

 

تو سایه منی

اسمان سجاده های رو به راه

و درختان حاشیه ی اب

اذان گفته بودند

که به راه افتادی

سیب های سحرگاهی

به خواب باغچه افتادند

که در کوچه می رفتی

سایه ای از من دور شد

چه قدر افتاب های نتابیده در راه است

چه قدر راه نا تمام در من به راه می افتد

من چه قدر ستاره از بر بودم و نمی دانستم

من چه قدر در راُس تماشای ماه بودم و نمی دانستم

حالا زمین به دورم می گردد

و چقدر درخت تماشا می کنم

سایه از تو در راه بود

چه پنجره هایی که از گل پر بود

چه کوچه هایی که از سلام خالی

چه خیابان هایی که از نبودن پر بود

و چه راه هایی که خواب کسی می اید, دیدند

ولی سایه ای از تو در شهر گم شد

ولی سایه ای از تو روزی گذشت

و در اسمان سجاده من شد

سایه ای از من دور می شود

چه قدر ابی است

دهکده هایی که در مهتاب به خواب می روند

چه حافظه ای

هیچ شهری هرگز

شب ها به خواب نمی رود

و کسی نمی داند

بالای این همه شهر بزرگ

ماه همیشه بیدار است

چه حافظه ای

باید تمام جاده های خاکی را حفظ کنم

باید صدای تمام سیب هایی که می افتد را بدانم

باید مدار زمین را خوب بچرخم

هیچ راهی نباید در شهر ها تمام شود

هیچ خوابی نباید بی ستاره افتابی شود

هیچ سیبی نباید بی صدا بیفتد

می خواهم تمام دنیا را به یاد بیاورم

چه قدر راه نرفته از من می گذرد

                                          پشت سرم هستی یا نه؟                   

تو سایه منی

من همه ی رفتن را به یاد اورده ام

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٩ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

<!-- /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

یا حق

چه میشد گر دل اشفته من

به شهر چشم تو عادت نمی کرد

پرستوی نگاهت ناگهان

از دل اشفته من هجرت نمی کرد

چه میشد اولین روز جدایی

برایم تا ابد شب نمیشد

وجود سرشار از امیدت

گرفتار سکوت و شب نمی شد

امروز طلوعی دیگر است بر فرداهای من... فرداهایی که میایند و بی تو میگذرند و تنها امید و خوشحالیم از امدن فردا ها، روز به روز نزدیک تر شدن به دیدار توست....

هنوز باور ندارم رفتنت را... هنوز باور ندارم تنهاییم را... هنوز چشم به راهت هستم که از در داخل شوی... هنوز منتظرم بیایی و در اغوشت زارزار گریه کنم و بگم فاطی جونم خواب بدی دیدم... تو هم مثل همیشه بزنی زیر گریه و بگی باز جن ها اومدن سراغت؟ خل و چل خواب که حقیقت نداره...

در کمال ناباوری چهل روز از هجران سردت گذشت... چگونه گذشت؟ بی تو چطور گذشت؟

وای دلم فاطمه وای دلم...

سوختم ابجی سوختم...

کم اوردم خانوم خانوما...

تو رو خدا بیا و این بازی رو تمام کن... راستش از وقتی از کربلا اومدی دنیا برات جور دیگه شده بود خودت میگفتی فاطی اروم شدم راحت شدم... همه اش فکر کردم خوب شدی... منتظر بود جواب ازمایشات منفی بشه اما افسوس از دلم از اون همه دلی که چشم انتظار موند... بعد از رفتنت قهر کردم با خدا، حتی با امام حسین مگر چی از خواسته بودی ها؟؟ بعد از خواندن نامه ات خجالت زده برگشتم و به التماس افتادم برای بخشش...

باورم نمیشد...

باورم نمیشه که تو دیگه نیستی...

روحت شاد گل من...

به امید دیدار در جهان باقی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به هر بدبختی بود امروز صبح رسیدم شیراز و رفتم برای خداحافظی با بیتا و یه دا سیرم گریه کردم اما راحت نشدم که هنوزم دلم گریه میخواد

نامه ای برای فردا رو اپ کردم البته به صورت خصوصی هر کس خواست بگه بهش رمز بدم اخه این اخرین نامه ای هست که بیتا برایم نوشته و بعد از مرگش با وصیت نامه ها باز شد...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط سایه تنهایی نظرات () |

Design By : Night Melody